تبليغاتX
نا کجا آباد

 ... اعوذ برب الفلق ...

 

کنار حوض آبی نشسته بود

چشم دوخته بود به ترک های کاشی و به حرکت ماهی ها

صدای آب آرامش می کرد

در وسعت سیالی غوطه می خورد ...

سبز .. قرمز .. گاهی مشکی !

تپش این باغچه ی کوچک دلش را گرم می کرد

شکوفه های نورس انتظار که دست دردست باد می رقصیدند

عطر خوش خاک نم دار

سرخی گونه ی گل

و .. زلف تابناک این شاخه ی سبز

زمزمه ی سرود خوشبخت بهاران

خیالی وزید !

رنگ زندگی زد به طاقچه ی غم آلود دلش

شعر و شعور را آمیخت

دست از غبار زمانه شست و در آینه ی شفاف حضور...

نوروز دلش را به شادی نشست !

 

 

به یاد گذشته *

 

+ ماندگار شد در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:10  به قلم صمیم  |