... اعوذ برب الفلق ...
نقاشی اش سپید بود !
حوض داشت , کبوتر و.. نگاه
ماهی بود , کبوتر پرواز می دانست و .. نگاه
رنگ ها در هم می دویدند , کودکانه و بی ادعا !
از کوچه ی دل به شالیزار احساس
شب از متن نقشش کوچ کرده بود , چون پرستو !
....
دخترک برگه را به سمت معلم گرفت , لبخند روی صورتش می دوید
چشم آموزگار به کاغذ نشست و دستش پرواز نوازش کرد ,
دختر از پله ی رنگ ها بالا و بالاتر می رفت و معلم شفاف می شد
او می گفت و نقش می بافت , معنی می ساخت و لذت می شد
احساس را پا برهنه رد می کرد و می شکفت
پر بود , سر می رفت !
می گفت و معلم اشک هجی می کرد , بغض می بلعید
نقاشی اش سپید بود ..
دخترک نگاه سر داشت , چشم دل !
....
نقاشی سپید دخترک نابینا , رنگ آمیزی احساس بود و شور سخن

+
ماندگار شد در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:29  به قلم صمیم
|

