... اعوذ برب الفلق ...
شب پره ی خاطرات بر دوش دل ، پا به پای ذهن
دوان دوان ، سر کوچه ی یاد ، بر شانه ی صبح می نشیند
طلوع می بوسد ، دلداده ی آسمان می شود
عطر خاک .. وزن مهر .. لمس دوست .. طعم شب می چشد
و تنگ و کوچک ، خیس چشم های احساس ، درد می نوشد !
لحظه عریان ست ، خاطره باردار
شعله ی غربت ثانیه را سوزانده
دل تبدار رهایی ست
قلم می نالد !
و من اینجا ، هبوط تنهایی ثبت می کنم میان دقایق گریانم !

+
ماندگار شد در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:23  به قلم صمیم
|


