تبليغاتX
نا کجا آباد

... اعوذ برب الفلق ...

« دل جا می ماند ، میان سطر های تنت»

 

نگاه پوسیده بود ،

دوست ، تکرار !

دستگیره ی دلاویززمین به تاریخ

مشام باران خورده ی خاک

طبیعت مسخ شده ی انسان

و کلمه ی " فکر "

تشییع کردند بی رنگی وجود ، در زمان !

و من ، شاهد سرایش زیبا ترین شعر بی قافیه ی هستی

سوار بر شب ، پیراهن اندوه دریدم

دلٍ درد شکستم  

تازه ی تازه ام ... نور خورده !

برکت سبز زمینیت ، " خاک "

دست دل فشرد !

بت " من " فرو ریخت ،

دوست ، دوست شد ...

 

دل را خاک می کنم به ودیعه ، تا که همیشه آویزان دستان خدا باشد!

 

 

+ ماندگار شد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:52  به قلم صمیم  | 


... اعوذ برب الفلق ...

خورشید با وضوی نور آمده ، نماز عشق می خواند

 

کتاب خاک گشوده ، دل ، پر از زمین است !

هنوز زخم می زنیم و روح می دریم

آغشته ی زمین ، در به در آسمانم

دست ، خاک ، ابر ،

کلام هر روزه ی من شده اند

و چه عجین شده روزگار من با ، تپش !

دفتر زمین ورق می زنیم

می دویم تا سر صفحه ی اول ... سطر نخستین

خدا ... آسمان ... زمین

 

درد آفرین شده ایم !

خداوند گناه نبش این مرگ را بر ما ببخشاید .

 

 

+ ماندگار شد در جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:35  به قلم صمیم  |