« دل جا می ماند ، میان سطر های تنت»
نگاه پوسیده بود ،
دوست ، تکرار !
دستگیره ی دلاویززمین به تاریخ
مشام باران خورده ی خاک
طبیعت مسخ شده ی انسان
و کلمه ی " فکر "
تشییع کردند بی رنگی وجود ، در زمان !
و من ، شاهد سرایش زیبا ترین شعر بی قافیه ی هستی
سوار بر شب ، پیراهن اندوه دریدم
دلٍ درد شکستم
تازه ی تازه ام ... نور خورده !
برکت سبز زمینیت ، " خاک "
دست دل فشرد !
بت " من " فرو ریخت ،
دوست ، دوست شد ...
دل را خاک می کنم به ودیعه ، تا که همیشه آویزان دستان خدا باشد!

خورشید با وضوی نور آمده ، نماز عشق می خواند
کتاب خاک گشوده ، دل ، پر از زمین است !
هنوز زخم می زنیم و روح می دریم
آغشته ی زمین ، در به در آسمانم
دست ، خاک ، ابر ،
کلام هر روزه ی من شده اند
و چه عجین شده روزگار من با ، تپش !
دفتر زمین ورق می زنیم
می دویم تا سر صفحه ی اول ... سطر نخستین
خدا ... آسمان ... زمین
درد آفرین شده ایم !
خداوند گناه نبش این مرگ را بر ما ببخشاید .



