تبليغاتX
نا کجا آباد

 ... اعوذ برب الفلق ...

 

فکر می دود تا دورهای دور ،

چرخ های سفالگری ، دست های پینه بسته ، چهره های تکیده ،

رنگ ، قهوه ای خاکی ست و درد هم در زمان جاری !

 

اندام این پیر ایام را می گردیم ، به هوای گم شدن در تاریخ ،

تکه های سفال در روحش فرو رفته اند ، انگار

و هر تیزی ، هر شکستگی ، خاطره ای را خش دار کرده

 

فکر را می گذارم به هوای خودش

پاهایم را می پایم که جسم خاکی سفالین این وسعت قهوه ای را در

آغوش کشیده ،گویا تن زمین زیر پایم می تپد

تند و ملتهب !

به قول دوست : " تشکر می کند "

از عشق ، از لمس تن پر واژه اش !

 

آنجا ، تکه زمینی هست که انگار ما را صدا می زند ،

دلش را می شکافیم با تردید

 

اینگونه دستمان به خون خاک آلوده شد

و ناله ی خاک ، که به دست من زخمه می خورد در اعتراض باد گم شد

به گمانم اما ،

زمین آنقدر صبور باشد که این ذره های وجودش را به علم ببخشد !

 

   

+ ماندگار شد در جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:16  به قلم صمیم  |