... اعوذ برب الفلق ...
در بطن خاموش لغات زندگی می کردم
پشت خمیده ی صبح ، درخت بی رمق ظهر و شامگاه بی ماهتاب
همه ی من بود !
زندگی " کلمه " بود ،
تهی از شور شاعری ...
مانده بود تا دستی احساس را بزاید !
مانده بود تا نور ...
کتاب دلم را گردگیری کردی
پروانه ی دلم روی شاخه ی احساست جان گرفت
و انار در باغچه خندید !
به تقدس نگاه که " کلمه " زندگی شد !
خواب بود ...
یک حوض ماهی و انعکاس نقره ای ماه !
رقص ماهی ها در زلال آب
طنازی ماه در پناه آسمان ...
خواب بود ... انگار ...
زیر درخت پیر نشسته بود و با دستش آب را هول می داد روی تن حوض
بازی می کرد ...
با حوض ... با ماهی ها ... با ماه ...
صورتک ماه را می شکست در هستی آب
باز ماه تصویر خودش را جمع و جور می کرد و باز
ماهی ها گرد سرش ، چرخ ... چرخ ...
شبیه من بود ، شاید !
خواب بود انگار ... خواب ...


