" بوی ماه مهر ... ماه مهربان "
دخترکی نشسته بر اندام وقت و بر خیال می دود ،
پنجره ای به تو باز می کند و دوران را در آغوش می کشد !
اینجا هیاهو سفید است !
واژه ها از التهاب می لرزند ،
با اشتیاق می چکند و تن دفتر را قلقلک می دهند !!
آب ... آبادانی بابا ... نان مادر ... مهر
سادگی فهم حیات ...
دخترکی نشسته بر اندام وقت و ...
به گمانم پی منی که در پس کوچه هایت گم شده این سو و آن سو می پرد.

لب های خشکیده اش ، با سر انگشتان التماس هم خوانی نداشت !
دانه های عقیق تسبیح را به دنبال ذکری می شکافت ...
از پاشیدن عطر رمضان به روزگارش ، چند روزی گذشته بود ،
میهمان دل سحر و ربنای افطار !
تا به خاطر داشت ، رمضان هایش پر بود از
سفره های رنگین و دیگ های بزرگ نذری و روزهای بیتاب و
مهتاب های پرفروغ دوخته شده به سحر !
کوچه های دلش را مملو از این خاطرات آبی زیر پا گذاشت ،
دست در کمر یادها ،
رقصان و پرنجوا از روزها و سال ها بالا و وبالاتر رفت تا ...
فعل هستن که محاصره ا ش کرد ،
گویی ازنردبان رنگ رنگی ها فرو افتاد و ...
اولین واژه ای که چشید " تنهایی " بود !
عطر خاک نمدار که از لای کاشی های ترک خورده بالا می زد
را بلعید و توده ی افکارش را منسجم کرد ،
" حرکتی باید کرد "
اینگونه اندیشید !
سیاهی چشمش در گودال نور چرخی زد ،
زندگی را نفس کشید ، پر بود از فکر ... احساس ... تصمیم ...
از ارمغان تازه ی مبارک رمضان !
باور خاطرات دیروز ، ذهن بیمارش را شفا بخشید .
هنوز هم می توان رنگین کمان بود !
رونق زندگی انگار در دستانش جاری شد ، تسبیح جان گرفت و
لبها آواز سر دادند :
" بسم الله الرحمن الرحیم "

" شهر رمضان الذی انزل فیه القران "

آمدی از پی وقت ...
سحرهای خواب آلود برایت چشم گشاده اند ،
تن روز در دست انتظار تاب می خورد
و حضورت در کاسه ی افطار خواهد درخشید ...


