تبليغاتX
نا کجا آباد

... اعوذ برب الفلق ...

 

" بوی ماه مهر ... ماه مهربان "

 

دخترکی نشسته بر اندام وقت و بر خیال می دود ،

پنجره ای به تو باز می کند و دوران را در آغوش می کشد !

اینجا هیاهو سفید است !

واژه ها از التهاب می لرزند ،

با اشتیاق می چکند و تن دفتر را قلقلک می دهند !!

آب ... آبادانی         بابا ... نان          مادر ... مهر

سادگی فهم حیات ...

دخترکی نشسته بر اندام وقت و ...

به گمانم پی منی که در پس کوچه هایت گم شده این سو و آن سو می پرد.

 

     

 

+ ماندگار شد در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 4:11  به قلم صمیم  | 


... اعوذ برب الفلق ...

 

لب های خشکیده اش ، با سر انگشتان التماس هم خوانی نداشت !

دانه های عقیق تسبیح را به دنبال ذکری می شکافت ...

 

از پاشیدن عطر رمضان به روزگارش ، چند روزی گذشته بود ،

میهمان دل سحر و ربنای افطار !

تا به خاطر داشت ، رمضان هایش پر بود از

سفره های رنگین و دیگ های بزرگ نذری و روزهای بیتاب و

مهتاب های پرفروغ دوخته شده به سحر !

کوچه های دلش را مملو از این خاطرات آبی زیر پا گذاشت ،

دست در کمر یادها ،

رقصان و پرنجوا از روزها و سال ها بالا و وبالاتر رفت تا ...

فعل هستن که محاصره ا ش کرد ،

گویی ازنردبان رنگ رنگی ها فرو افتاد و ...

 

اولین واژه ای که چشید " تنهایی " بود !

عطر خاک نمدار که از لای کاشی های ترک خورده بالا می زد

را بلعید و توده ی افکارش را منسجم کرد ،

" حرکتی باید کرد "

اینگونه اندیشید !

سیاهی چشمش در گودال نور چرخی زد ،

زندگی را نفس کشید ، پر بود از فکر ...  احساس ... تصمیم ...

از ارمغان تازه ی مبارک رمضان !

باور خاطرات دیروز ، ذهن بیمارش را شفا بخشید .

هنوز هم می توان رنگین کمان بود !

رونق زندگی انگار در دستانش جاری شد ، تسبیح جان گرفت و

لبها آواز سر دادند :

                          " بسم الله الرحمن الرحیم "  

 

 

 

+ ماندگار شد در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:48  به قلم صمیم  | 


... اعوذ برب الفلق ...

 

" شهر رمضان الذی انزل فیه القران "

 

       

 

آمدی از پی وقت ...

سحرهای خواب آلود برایت چشم گشاده اند ،

تن روز در دست انتظار تاب می خورد

و حضورت  در کاسه ی افطار خواهد درخشید ...

 

+ ماندگار شد در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:10  به قلم صمیم  |