تبليغاتX
نا کجا آباد

 ... اعوذ برب الفلق ...

 

 

                    

             "  حادثه ی آغازت خجسته باد  "          

 

 

 

سال ها بود احساسم زیر حجم فراموشی خاک می خورد .

 

و واژه هایم آنقدر تحلیل رفته بودند که امیدی به زایششان نبود !

 

معنای ماندگاریم ...

 

گرمی عاطفه ام ضمخت شده بود !

 

...

 

نمی دانم من تو را آغاز کردم یا تو مرا ؟!

 

عضلات خشک شده ی قلمم در تو به جریان افتاد .

 

فقط اوست که می داند میان من و بودنت چه انسی در گرفته !

 

و من و تو و خاطراتمان چه عشق بازی ها که نمی کنیم .

 

ناکجاآباد ، اینکه تو مال منی یا من مال تو ،

 

من واژه هایم را به تو بخشیدم یا تو وجودت را به من ،

 

تو از من اوج گرفتی یا من با تو ...

 

اینها را نمی دانم !!

 

همینکه خلوتم از هجوم حضورت لبریز است ، کافیست !

 

تری واژگانم تقدیم تو باد .

 

 

" یکمین میلادت مبارک "

 

 

 

 

+ ماندگار شد در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:19  به قلم صمیم  | 


... اعوذ برب الفلق ...

 

 

 

کابوس عجیبی ست !

 

روی ویرانه ی هستی سوارم ، خاکستری ...

 

حفره ی چشمانم وحشتناک تهی ست ، آنقدر که تا انتهای فکرم پیداست !

 

دستانم به حیات سکوت آویزانند

 

و تا آخرین هجای " تمنا " از میان لبانم می گریزد !

 

واپسین ستاره ها هم ،  سوسوزنان می میرند ...

 

دستی ماه را خاموش می کند !!

 

وسوسه ی خواب به جانم افتاده ... مرگ می بینم !

 

کسی دلم را میان لفاف خوشبویی می پیچد و به ...

 

چه می دانم به کجا می برد ؟!

 

هجوم تاریکی را ، پنجره ی روشنی می شکافد ،

 

بی فروغی وجودم آب می رود و تنگ تر به  بی دلی کالبدم می چسبد !

 

خستگی آخرین رمقم را می پیماید ...

 

بیدارم کن ، قرار می خواهم !

 

.......

 

ای که نیلی تر از ماهیچه های آسمانی ؛

 

این واژگان مصیبت زده  را بشوی  و آزادم کن ...

 

 

     

 

 

+ ماندگار شد در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:21  به قلم صمیم  | 


 

... اعوذ برب الفلق ...


زندگی ، گرچه خمیده و خسته اما مسیر همیشگی رو به جایی که شاید از مدتها

قبل معین شده بود ، ادامه می داد . بی خبر و بی اعتنا به اونچه اتفاق می افتاد !

 

برای او چه تفاوت داشت که آفتاب امروز به کودک فردا هم بتابد ؟

گونه ی مادری اگر برای شکم گرسنه ی فرزند تر می شد ، او صبر نمی کرد تا دست

نوازشی بر سرش بکشد ، فقط می رفت .

 

چه می دانم از قساوت قلب یا کهولت سن ؟!

آخر شنیده ام زندگی از پدرٍ پدرٍ پدربزرگ هم مسن تر است !!

 

....

 

پنجره باز بود و من مبهوت عضلات به هم پیچیده ی شب به این افکار آویخته بودم .

به اینکه زندگی ، انار ترک خورده ی باغچه را چشید ؟

خنده ی ماه که غمی را در چادر شب مخفی کرده بود ، در کاسه ی نور دید ؟

درد پای مادر ؟ کج خلقی های پدر را فهمید ؟

 

 

گاهی که صبرم سر می رود و تهی می شوم از تمام کلمات لبریز ،

باز سوزن ناله هایم گیر می کند روی تن زندگی ، خراش می دهد یا نه ، نمی دانم !

همینکه این بغض خاموش پیچش گلویم را نمی دراند ، همینکه هنوز هستم ...

خیال می کنم زندگی هنوز هم مشغول مداراست !

 

اما برای او چه فرق دارد ... منی بیشتر یا کمتر ؟!

او که صبر نمی کند ... برنمی گردد ... باز نمی ایستد ...

او که نمی گرید ، لبخند نمی زند ، غصه نمی خورد !

می رود و می رود ...

با من یا بی من !

 

 

 

+ ماندگار شد در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:17  به قلم صمیم  |