" حادثه ی آغازت خجسته باد "
سال ها بود احساسم زیر حجم فراموشی خاک می خورد .
و واژه هایم آنقدر تحلیل رفته بودند که امیدی به زایششان نبود !
معنای ماندگاریم ...
گرمی عاطفه ام ضمخت شده بود !
...
عضلات خشک شده ی قلمم در تو به جریان افتاد .
فقط اوست که می داند میان من و بودنت چه انسی در گرفته !
و من و تو و خاطراتمان چه عشق بازی ها که نمی کنیم .
ناکجاآباد ، اینکه تو مال منی یا من مال تو ،
من واژه هایم را به تو بخشیدم یا تو وجودت را به من ،
تو از من اوج گرفتی یا من با تو ...
اینها را نمی دانم !!
همینکه خلوتم از هجوم حضورت لبریز است ، کافیست !
تری واژگانم تقدیم تو باد .
" یکمین میلادت مبارک "

... اعوذ برب الفلق ...
کابوس عجیبی ست !
روی ویرانه ی هستی سوارم ، خاکستری ...
حفره ی چشمانم وحشتناک تهی ست ، آنقدر که تا انتهای فکرم پیداست !
دستانم به حیات سکوت آویزانند
و تا آخرین هجای " تمنا " از میان لبانم می گریزد !
واپسین ستاره ها هم ، سوسوزنان می میرند ...
دستی ماه را خاموش می کند !!
وسوسه ی خواب به جانم افتاده ... مرگ می بینم !
کسی دلم را میان لفاف خوشبویی می پیچد و به ...
چه می دانم به کجا می برد ؟!
هجوم تاریکی را ، پنجره ی روشنی می شکافد ،
بی فروغی وجودم آب می رود و تنگ تر به بی دلی کالبدم می چسبد !
خستگی آخرین رمقم را می پیماید ...
بیدارم کن ، قرار می خواهم !
.......
ای که نیلی تر از ماهیچه های آسمانی ؛
این واژگان مصیبت زده را بشوی و آزادم کن ...
... اعوذ برب الفلق ...
زندگی ، گرچه خمیده و خسته اما مسیر همیشگی رو به جایی که شاید از مدتها
قبل معین شده بود ، ادامه می داد . بی خبر و بی اعتنا به اونچه اتفاق می افتاد !
برای او چه تفاوت داشت که آفتاب امروز به کودک فردا هم بتابد ؟
گونه ی مادری اگر برای شکم گرسنه ی فرزند تر می شد ، او صبر نمی کرد تا دست
نوازشی بر سرش بکشد ، فقط می رفت .
چه می دانم از قساوت قلب یا کهولت سن ؟!
آخر شنیده ام زندگی از پدرٍ پدرٍ پدربزرگ هم مسن تر است !!
....
پنجره باز بود و من مبهوت عضلات به هم پیچیده ی شب به این افکار آویخته بودم .
به اینکه زندگی ، انار ترک خورده ی باغچه را چشید ؟
خنده ی ماه که غمی را در چادر شب مخفی کرده بود ، در کاسه ی نور دید ؟
درد پای مادر ؟ کج خلقی های پدر را فهمید ؟
گاهی که صبرم سر می رود و تهی می شوم از تمام کلمات لبریز ،
باز سوزن ناله هایم گیر می کند روی تن زندگی ، خراش می دهد یا نه ، نمی دانم !
همینکه این بغض خاموش پیچش گلویم را نمی دراند ، همینکه هنوز هستم ...
خیال می کنم زندگی هنوز هم مشغول مداراست !
اما برای او چه فرق دارد ... منی بیشتر یا کمتر ؟!
او که صبر نمی کند ... برنمی گردد ... باز نمی ایستد ...
او که نمی گرید ، لبخند نمی زند ، غصه نمی خورد !
می رود و می رود ...
با من یا بی من !



