تبليغاتX
نا کجا آباد

 

 

 ... اعوذ برب الفلق ...

 

 

 

مدتهاست هیبت این واژه های حجیم ما را گرفته !

 

سادگی را مرده ایم ...

 

رسم خوشایندی بود ، حیف !

 

پیشترها ، دستان نیایش بلندتر بود ، صداقت صداها ، رساتر

 

حالا برای هرچه خوبی و زیبایی ، ناچار ، می نویسیم  " بود " !!

 

......

 

نمی دانم چند دست دیگر از سر نا امیدی ،

 

زانوی غصه به آغوش می فشرند !

 

چند آسمان ، غروب که می شود یاد این تکراری ترین غم ...

 

یاد "  مرگ سادگی "  می افتند !

 

حرف هایمان را جامه ی پر طمطراق پوشانده ایم که چه ؟!

 

این همه رنگ ... کی کدر شدیم ؟؟؟

 

......

 

با این همه باز ...

 

کورسویی ، بید باغچه ی دل را می لرزاند !

 

امید را با کوک بزرگی به زندگی دوخته ام

 

شاید دوباره  سحری با طلوع سادگی ها آغاز شد ...

 

با لبخند پیر خورشید !!

 

 

 

 

+ ماندگار شد در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:29  به قلم صمیم  | 


 

... اعوذ برب الفلق ...

 

 

 

لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !

 

طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .

 

زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود

 

و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !

 

رها و بی پروا ...

 

نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا

 

سبزه ای دید ، بوسید !

 

مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .

 

شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !

 

...

 

خواستم بپرسم :

 

آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟

 

...

 

پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .

 

 

 

 

 

 

+ ماندگار شد در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:41  به قلم صمیم  |