مدتهاست هیبت این واژه های حجیم ما را گرفته !
سادگی را مرده ایم ...
پیشترها ، دستان نیایش بلندتر بود ، صداقت صداها ، رساتر
حالا برای هرچه خوبی و زیبایی ، ناچار ، می نویسیم " بود " !!
......
زانوی غصه به آغوش می فشرند !
چند آسمان ، غروب که می شود یاد این تکراری ترین غم ...
یاد " مرگ سادگی " می افتند !
حرف هایمان را جامه ی پر طمطراق پوشانده ایم که چه ؟!
......
با این همه باز ...
کورسویی ، بید باغچه ی دل را می لرزاند !
امید را با کوک بزرگی به زندگی دوخته ام
شاید دوباره سحری با طلوع سادگی ها آغاز شد ...
با لبخند پیر خورشید !!

... اعوذ برب الفلق ...
لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !
طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .
زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود
و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !
رها و بی پروا ...
نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا
سبزه ای دید ، بوسید !
مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .
شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !
...
خواستم بپرسم :
آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟
...
پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .


