سرشارم از تهی ترین حس بودن !
نه این سیب کامل ... نه فیروزه ای حجم دوست
نه حتی کلمه ی سبز،من هیچ را پر نمی کنند !
این کجاوه ی مات احساس مرا به ییلاق برده و کنار همان
برکه ی بی ستاره ، پای درخت بی دلی ، همان جا که شب ، شب نیست
و روز ، روز ...
زیر تخته سنگی بزرگ زنده به گور کرده !
و آن چنان بی قرارم که فغان واژه هایم تن نسیم را خراشیده
و تگرگ چشمانم روح هستی ام را داغدارکرده!
.....
اما این رنگ کدرکه بر من و قلمم پاشیده شده را نمی خواهم ...
گنگی این سکوت را می شکنم ،
با تکه های بدنش قصه ی تازه ای می سازم ،از نو !
من با شعله های شفاف ماندن آشتیم ، تا همیشه
تا این وسعت آبی نوازشم می کند و
نقره ای ماه بهانه ی وصال ما می شود !

برای خدا ...
هنوز بوی خاک مستم می کند !
زیر ابعاد درخت زندگی نشسته ام و هذیان می نویسم .
هنوز پیچک دلم تن زمین را رها نکرده !
می گویم پرواز !
رویای شاپرک شدن می بینم ، اما ...

هنوز تپش ها نردبان رسیدنم را ناهموار می کنند !
این پنجره ی مه گرفته ی تنهایی را دوست دارم ، هنوز ...
این رویای گاه به گاه عاشقی ...
هنوز تن داغ قلم ، وسوسه ی شاعر شدن ، هنوز لغزش !
راستش را بگویم ؟!
هنوز هم وقتی میان این واژه ها رها می شوم
وقتی من و تو در گردباد این لغات دنبال بازی می کنیم
وقتی برای تو می نویسم !
من عاشق زمینم ...
می نویسیم تا خوانده شویم ...
خسته ایم از این همه با تردید ورق خوردن در هجوم حقیقت ها !
می نویسیم تا بمانیم .
معنای من ، این واژه های خسته ...
گاهی شورند ،باران خورده مثل اشک !
گاهی تردند مثل نسیم ، گاه بازیچه اند مثل ... دل !!
با من می خندند ، با هم به گوشواره ی ماه می آویزیم ، تاب می خوریم
غرق می شویم ... سکوت می شویم ، فریاد می زنیم !
معنای ماندگار واژه های من ،هق هق بی سامان بی ستاره ،
دل به دلم بده ...
می خواهم بمانم !



