حادثه ی هستنم ...
مثل امروز بود !
شاید طلوع ، طلایی تر و غروب ، حنایی تر بود
شاید پرچین های دل این مردم کوتاه تر بود !
اما ...
مادرم بهتر به خاطر دارد ...
تکرار یک شگفتی
سهم من از بودن ، همین دل بود و هیچ !

اعجاب ابتدای هستن را به یاد ندارم
باشد تا در انتهایش به اوج برسم ...
دیشب رویایم را تر کردی !
روی عضلات درخت کهنسال پشت پنجره نشسته بودی و
لبخندت تنگ تنهایی را ترک داد ...
از لمس حضورت آنقدر لبریز شدم که یادم رفت
چقدر مانده تا پرنده شدن !
با دل به زمین خوردم و دوباره شکستم در سکوت ...
جاری اشک مسیر همیشگی اش را روی گونه ی احساسم خراشید !
سبزترین نگاهت مرا در آغوش فشرد و رویا تمام شد !!!
دوباره من بودم و واژه های بی تویی ...
خسته ام آقا ...
از این موجوداتی که از صداقت ، فقط هجی کردنش را آموخته اند
که فضای ادراکشان فقط دهان دارد و جای گوش ...
تهی گاه مسخره ای تاریک !
دو قدم مانده به نور ...
و من پرپر می زنم هر شب ، به شوق هجوم سبزت به رویای ظهور
این بار که بیایی من هم با رویا تمام خواهم شد ...

این روزها به امید فراموشی ، چنگ بر واژه های بودن می زنم !
خاطره ها پس ذهنم آب خنک می خورند و ...
می گذارم احساس هوایی بخورد ،
به نصیحت سهراب !
من در پیچ کدام نگاه یخ زده به بلوغ رسیدم ؟
که حالا در این نازک ترین لحظه ، مثل هق هق سکوت آرامم ...
.....



