تبليغاتX
نا کجا آباد

 

 حادثه ی هستنم ... 

 

 

مثل امروز بود !

 

شاید طلوع ، طلایی تر و غروب ، حنایی تر بود

 

شاید پرچین های دل این مردم کوتاه تر بود !

 

اما ...

 

مادرم بهتر به خاطر دارد ...

 

تکرار یک شگفتی

 

سهم من از بودن ، همین دل بود و هیچ !

 

 

 

 

اعجاب ابتدای هستن را به یاد ندارم

 

باشد تا در انتهایش به اوج برسم ...

 

+ ماندگار شد در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:57  به قلم صمیم  | 


دیشب رویایم را تر کردی !

 

روی عضلات درخت کهنسال پشت پنجره نشسته بودی و

 

لبخندت تنگ تنهایی را ترک  داد ...

 

از لمس حضورت آنقدر لبریز شدم که یادم رفت

 

 چقدر مانده تا پرنده شدن !

 

با دل به زمین خوردم و دوباره شکستم در سکوت ...

 

جاری اشک مسیر همیشگی اش را روی گونه ی احساسم خراشید !

 

سبزترین نگاهت مرا در آغوش فشرد و رویا تمام شد  !!!

 

دوباره من بودم و واژه های بی تویی ...

 

خسته ام آقا ...

 

از این موجوداتی که از صداقت ، فقط هجی کردنش را آموخته اند

 

که فضای ادراکشان فقط دهان دارد و جای گوش ...

 

تهی گاه مسخره ای تاریک !

 

دو قدم مانده به نور ...

 

و من پرپر می زنم هر شب ، به شوق هجوم سبزت به رویای ظهور

 

این بار که بیایی من هم با رویا تمام خواهم شد ...

 

 

 

 

 

 

 

+ ماندگار شد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:12  به قلم صمیم  | 


 

این روزها به امید فراموشی ، چنگ بر واژه های بودن می زنم !

 

خاطره ها پس ذهنم آب خنک می خورند و ...

 

می گذارم احساس هوایی بخورد ،

 

به نصیحت سهراب !

 

من در پیچ کدام نگاه یخ زده به بلوغ رسیدم ؟

 

که حالا در این نازک ترین لحظه ، مثل هق هق سکوت آرامم ...

 

.....

 

 

 

 

 

 

 

+ ماندگار شد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:48  به قلم صمیم  |