تبليغاتX
نا کجا آباد

 

ستاره مرده بود !

 

هستی درآغوش ژرف شب ، سیا ه سیاه ،

 

 فشرده و رنگ پریده خوابیده بود !

 

نه از ماهتاب نیم روشن عشق خبری بود

 

نه صدای شعفی مشام دل را می نواخت !

 

سکوت در دل شب چهار نعل می تاخت و از انعکاس سردش به

 

هجوم خسته ی رویا ، صدای خرد شدن احساس شنیده می شد .

 

کائنات بوی کافور می داد .

 

شبنم نیم نگاهی به شقایق کرد و با ترس به یاس گفت :

 

پس کی می آید ؟!

 

کاش هیچ وقت ...

 

صدای یاس میان غرش غم گم شد !!

 

فرشته ی سیاه پوش از سفر دور و درازش بازگشت

 

بال هایش را در رودخانه ی مهر شست

 

از میوه ی درخت دانایی خورد

 

با کودک احساس بازی کرد

 

و ...

 

 

 

چشمان شقایق را بوسید !

 

حالا ... دیر زمانی ست ، شقایق هم مرده است .

 

 

+ ماندگار شد در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:35  به قلم صمیم  | 


 

و خدا گفت ... عشق فرصت گفتگوست ... 

 

... 

 

 

ترک خوردن کاش های احساس حس می شود

 

و من، بی تاب شدن کوچه ها را می بینم

 

و دخترک تنها را ...

 

تو را، که با لبانی خشکیده نور می بلعی ...

 

تسبیح عقیق از بین انگشتان استخوانیت می غلتد و ...

 

چشمانت از پی دانه ها آواره می شود !

 

وقت را می پایی ...

 

یاس و سجاده و گل نم باغچه و آسمان شب ...

 

با تو انتظار می جوند !

 

پرپرمی زند شاپرک دلت

 

چقدردور بودی و ...

 

چه نزدیک !!!

 

سجاده از حضورت نبض گرفته

 

همه ی دنیا همین جاست ، در کام همین لحظه !

 

چیزی تو را می کاود ... به دنبال تپش ...

 

و چه شیرین میان دلت چادر می زند

 

ندا می دهند ... بشتاب ... !

 

 

 

 

 

و تو ...

 

کمی دلواپس ، در آغوشش سیراب می شوی

 

+ ماندگار شد در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:31  به قلم صمیم  | 


 

و ...

 

بهار بی تو می آید ...

 

تو نیستی و باغچه نفس می کشد

 

هنوز قاصدک عاشق می شود ...

 

 

 mother_child_1024.jpg

 

 

چشمانش چاله های نور بود ...

 

و دستانش نهایت نداشت !

 

ترکیبی از نجوا بود و راز

 

روسری شکوفه دارش را که زیر گلو سنجاق می کرد ،

 

بهار می شد میان زمستان ...

 

حکایت تلخ و شیرین روزگار، میان چروک های مقدس صورتش گم بود !

 

چه خاطره ی سبزی

 

بهار بود که سفر کرد ...

 

بهانه ی رفتن داشت ،دلش پرواز می خواست

 

طعم گزنده ی هجرتش ،هنوز میان بغض هایم جاریست

 

...

 

چه آهنگ غم انگیزی نواختی مادر...

 

نگفتی بی حضور شفافت میان شب های قدرتنهایی،

 

 با ظلمات این قصه چه کنیم ؟

 

داستان شب و بی تابی شبنم نا تمام ماند که رفتی ...

 

حالا ...قاب نقره ای صورتت درزمزمه ی سکوت می شکند  ...

 

خاطره ات هزار تکه می شود ودر وجودم می پیچد !

 

من می مانم و کاش ... و کبودی احساس

 

و تو ... بر بال نور، دور و دورتر می شوی ...

 

بی تو بودن هم خاطره خواهد شد !

 

 به همین خاطره دل خوشم، مادر روشنم ، مادر بزرگ

 

+ ماندگار شد در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:26  به قلم صمیم  | 


  در ابتداي خطير گياه ها بوديم...

 

 

 

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،


كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است


و بوي چيدن از دست باد مي آيد


و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج


و به حال بيهوشي است.


در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند


كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.


هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را


نمي شناسد.


هنوز برگ


سوار حرف اول باد است.


هنوز انسان چيزي به آب مي گويد


و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است


و در مدار درخت


طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

 

+ ماندگار شد در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:26  به قلم صمیم  |