ستاره مرده بود !
هستی درآغوش ژرف شب ، سیا ه سیاه ،
فشرده و رنگ پریده خوابیده بود !
نه از ماهتاب نیم روشن عشق خبری بود
نه صدای شعفی مشام دل را می نواخت !
سکوت در دل شب چهار نعل می تاخت و از انعکاس سردش به
هجوم خسته ی رویا ، صدای خرد شدن احساس شنیده می شد .
کائنات بوی کافور می داد .
شبنم نیم نگاهی به شقایق کرد و با ترس به یاس گفت :
پس کی می آید ؟!
کاش هیچ وقت ...
صدای یاس میان غرش غم گم شد !!
فرشته ی سیاه پوش از سفر دور و درازش بازگشت
بال هایش را در رودخانه ی مهر شست
از میوه ی درخت دانایی خورد
با کودک احساس بازی کرد
و ...

چشمان شقایق را بوسید !
و خدا گفت ... عشق فرصت گفتگوست ...
ترک خوردن کاش های احساس حس می شود
و من، بی تاب شدن کوچه ها را می بینم
و دخترک تنها را ...
تو را، که با لبانی خشکیده نور می بلعی ...
تسبیح عقیق از بین انگشتان استخوانیت می غلتد و ...
چشمانت از پی دانه ها آواره می شود !
وقت را می پایی ...
یاس و سجاده و گل نم باغچه و آسمان شب ...
با تو انتظار می جوند !
پرپرمی زند شاپرک دلت
چقدردور بودی و ...
چه نزدیک !!!
سجاده از حضورت نبض گرفته
همه ی دنیا همین جاست ، در کام همین لحظه !
چیزی تو را می کاود ... به دنبال تپش ...
و چه شیرین میان دلت چادر می زند
ندا می دهند ... بشتاب ... !

و تو ...
کمی دلواپس ، در آغوشش سیراب می شوی
و ...
بهار بی تو می آید ...
تو نیستی و باغچه نفس می کشد
هنوز قاصدک عاشق می شود ...
چشمانش چاله های نور بود ...
و دستانش نهایت نداشت !
ترکیبی از نجوا بود و راز
روسری شکوفه دارش را که زیر گلو سنجاق می کرد ،
بهار می شد میان زمستان ...
حکایت تلخ و شیرین روزگار، میان چروک های مقدس صورتش گم بود !
چه خاطره ی سبزی
بهار بود که سفر کرد ...
بهانه ی رفتن داشت ،دلش پرواز می خواست
طعم گزنده ی هجرتش ،هنوز میان بغض هایم جاریست
...
چه آهنگ غم انگیزی نواختی مادر...
نگفتی بی حضور شفافت میان شب های قدرتنهایی،
با ظلمات این قصه چه کنیم ؟
داستان شب و بی تابی شبنم نا تمام ماند که رفتی ...
حالا ...قاب نقره ای صورتت درزمزمه ی سکوت می شکند ...
خاطره ات هزار تکه می شود ودر وجودم می پیچد !
من می مانم و کاش ... و کبودی احساس
و تو ... بر بال نور، دور و دورتر می شوی ...
بی تو بودن هم خاطره خواهد شد !

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.


