خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...

به همین اطلسی ها سوگند و به آن ستاره که گفتی مال توست
به آن زیبای سرخ پوش که با عطر بهاری ات رویید
به پاییز که رسید عاشق شد
و در زمستانت مرد ...
به همه و همه ی زیبایی هایی که در تو متولد شدند
من دوستت دارم !!
این روزها همه جا حرف توست
بودنت را گرد گیری می کنند و رفتنت را شادی ...
و سبزی وجودت را به اسکناسی می فروشند
در طلب سرخی یک ماهی
من اما ...
نه خوشحالم ... نه مردنت را جشن می گیرم
نه در عزایت رخت رنگ رنگ می پوشم
من خاطرات با تو بودن را می خواهم نه هفت سین بهاری...
تو مرا نو کردی و حالا ...
به جرم کهنگی تعویضت می کنند
تو هم خاطره می شوی ... من هم روزی !
دلگیر نباش ...
دلت را به دلم بسپار و برو
چه چاره ایست جز این ؟ وقتی محکومی به رفتن ؟
تو می روی و تمام می شوی و ... همین !
برو ، ریسمان دلم را به خاطراتت محکم کرده ام
و وقتی سال جدید متولد شد برایش قصه ها خواهم گفت
از تو و خوب بودن هایت ...
فارغ از بند لغات دل فقط برای تو می نویسد ...

آن سوی افق ، درست پشت دهکده ی اقاقیا
وقتی بید مجنون را دیدی ، کنار برکه ی ماهی قرمزها
آسمان از همیشه آبی تر است ...
و تو در هجوم سکوت غرق خواهی شد
گام هایت را از بند سلطان وجود رها کن ... و
به فانوس چشمانت اعتماد ...
بی وزن که شدی ، دیو وجودت زمینی می شود
و تو بال در می آوری
بگشا دل ...
کمی که پریدی ، بنشین و از آبی عشق بنوش ...
بگذار سیراب باشی به وقت رسیدن
و باز که دل را پراندی برو تا .......
...
پای درخت سیب آقا را می بینی
از همیشه آرام تر به تو لبخند هدیه می دهد
خوش آمدی ... اینجا ناکجا آباد توست ...
...
راستی غریبه ، به آقا سلام برسان و بپرس
سبز چه رنگی ست ؟؟!


