زهی خجسته زمانی که یار باز آید...
به اندیشه ی چشمانت آویزان می شوم ...
غرق هجوم فکر ،
به نبودن های همیشگیت که گاه پشتم را می لرزاند ...
گاه این رویای خام را می بلعم که نکند ...
تو هم مثل این جرعه ی آب، عادت شوی ؟
مثل این مشک ... آن چشمه ... این بید مجنون ...
ولی نه !!!!
تو جذبه ای داری که ماه ندارد !
امشب انگشتانم را دیدی ؟
به جست و جوی هجوم فعل بودن ، فضا را می کاوید !
گاه ذکر هم از دست لبانم دلگیر می شود ...
خسته می شود از آمدن و گفته شدن پیاپی .......
زمین و زمان از تاب رفته ،
دیگر نه آفتاب، آفتاب است ... نه مهتاب، مهتاب ...
دیروز کودک همسایه دنیا آمد
و من فکر کردم ، چند تا دیگر ؟؟؟؟؟
چند فرشته ی دیگر زمینی شود ؟
چند بار دیگر صدای اوهام در گوش فلک بپیچد ؟
چند موجود تپش واره ی دیگر به انتظار قدم های خسته ات
پلک به آسمان خدا سنجاق کند ؟
سبز من ، به اندیشه ی چشمانت آویزان می شوم ... باز !!
السلام علیک یا آقای سبز ...
...
من و انتظار و کابوس تنهایی
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم
تو رو هر طرف رو می کنم می بینم
...
دیروز سر سجاده ی صبر باز برای آمدنت دعا کردم
شمعدانی ها را دلداری دادم ...
برای یاس لای لایی انتظار خواندم ...
و به شب پره قول دادم ...
دیروز زیر گوش قاصدک نجوا کردم و پرش دادم تا ...
تا به تو !!!
بگو که می آیی ...
زمین خسته است .....
کی می آیی ... ای آقای سبز ... ؟!




