تبليغاتX
نا کجا آباد

 

 

 

 

زهی خجسته زمانی که یار باز آید...

 

 

 

 راز و نیاز

 

 

 

 

 

به اندیشه ی چشمانت آویزان می شوم  ...

 

غرق هجوم فکر ،

 

به نبودن های همیشگیت که گاه پشتم را می لرزاند ...

 

گاه این رویای خام را می بلعم که نکند ...

 

تو هم مثل این جرعه ی آب، عادت شوی ؟

 

مثل این مشک ... آن چشمه ... این بید مجنون ...

 

ولی نه !!!!

 

تو جذبه ای داری که ماه ندارد !

 

امشب انگشتانم را دیدی ؟

 

به جست و جوی هجوم فعل بودن ، فضا را می کاوید !

 

گاه ذکر هم از دست لبانم دلگیر می شود ...

 

خسته می شود از آمدن و گفته شدن پیاپی .......

 

زمین و زمان از تاب رفته ،

 

دیگر نه آفتاب، آفتاب است ... نه مهتاب، مهتاب ...

 

دیروز کودک همسایه دنیا آمد

 

و من فکر کردم ، چند تا دیگر ؟؟؟؟؟

 

چند فرشته ی دیگر زمینی شود ؟

 

چند بار دیگر صدای اوهام در گوش فلک بپیچد ؟

 

چند موجود تپش واره ی دیگر به انتظار قدم های خسته ات

 

پلک به آسمان خدا سنجاق کند ؟

 

 

سبز من ، به اندیشه ی چشمانت آویزان می شوم ... باز !!

 

 

 

+ ماندگار شد در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:18  به قلم صمیم  | 


 

 

السلام علیک یا آقای سبز ...

  

 

...

 

 

من و انتظار و کابوس تنهایی

 

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

 

دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم

 

تو رو هر طرف رو می کنم می بینم 

 

...

 

دیروز سر سجاده ی صبر باز برای آمدنت دعا کردم

 

شمعدانی ها را دلداری دادم ...

 

برای یاس لای لایی انتظار خواندم ...

 

و به شب پره قول دادم ...

 

دیروز زیر گوش قاصدک نجوا کردم و پرش دادم تا ...

 

تا به تو !!!

 

بگو که می آیی ...

 

زمین خسته است .....

 

کی می آیی ... ای آقای سبز ... ؟!

 

 

 

+ ماندگار شد در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:26  به قلم صمیم  |