



دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"




دیوارها سکوتم را می بلعند انگار !
شهر پر از هیاهو و من خاموش
صدای پیرزنی که از چشمانش بر می خیزد
صدای توپی که پنجره ی دلی راشکسته
و دخترکی که می خواند ...
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
کمی آن طرف تر گاری چی فریاد می کشد ...
به شرط چاقو تازه و شیرین
و من فکر می کنم ، مگر دل در ترازو دارد ؟؟!
وصدای قارو قور شکم پسرکی که هیچ در جیب ندارد حتی غم !
..............................
گوش هایم را تیز می کنم شاید از پس ازدحام این همه صدا وصدا
صدای آشنای تو هم به گوش دل برسد اما نه ...
شاید ...
می گویم شاید ............
توساکت و آرام گوشه ای نشسته ای و به این همه اضطراب مضحک لبخند می زنی !
شاید لذت می بری از این همه درد
اما بیا و دست از این بازی سکوت تلخ گنگ یک نفره بردار !!!
بیا ... فریاد بکش ... بگو که آمده ای ...
بیا که می سوزم !!
نگاهش در نگاه خشکیده ی در ماسید... مثل همیشه تنها !!
او ترکش کرده بود به سادگی کوبیدن در و ......... رفتن
هرآنچه گذشته بود از جلوی چشمان خیسش عبور کرد
دنبال پاسخی می گشت برای سوال مبهم زندگی
اما.....................
هرچه بیشتر می گشت کم و کمتر به جواب می رسید
و دقایقی بعد زانوانش را بغل زده و گریان و هراسان اطراف را می کاوید
شاید می اندیشید خواهد آمد از پس اینهمه تردید !!!!!!
اما تیک تاک خشن ساعت و اینهمه سکوت بی صدا پتکی بود
بر هرچه امید که قلمرو دردناک سینه اش را پر کرده بود
باز هم انتظار..................خواهی آمد می دانم
حس سردی اما گفت نمی آید بیهوده منتظری !!!
و تمام دنیا هرچه بود و هرچه نبود بر پیکره ی نحیف و عاشقش هوار شد
نه ! دل نازکش تحمل اینهمه درد را نداشت
اینهمه دل تنگی .................
نفس نفس
می آیی !!!
.....................................
در را گشود
شرمنده اما خوشحال با بغلی گل در آغوش
آهسته آهسته
چشمانش اتاق را کاوید
جزء به جزء
و...
یکباره زانوانش لرزید
شادی چشمانش پر کشید
عشق پوسید
فقط یک افسوس و دیگر هیچ


