شره ی دقایق , رهگذر زمان
خاطره می دود تا هنوز !
ساحل ِ دوردست یک نگاه
سایه ی کبود ِ افتاده بر فردا.. .
تپش ماهی ِ دوست
قطره ی دربه در ِ یک لرزش
زخم حسی نمناک
آفتابی دم ِ مرگ
شرحه شرحه اشتیاق
سوز تند التهاب .. .
می روم تا لب ِ یاد ,
قصه ی بازی یک واژه ی سرخ ,
می نویسم فریاد !

پرتاب کردم ,
سنگی به حوضچه ی خاطرات
چیزی در من شکست .. .
تصویر تو بود انگار !
درد , پنجره ی شب را گشود
گیسوی باد را کنار زد
خارج شد !
از تو خالی شدم
.. !
سوز سردیست
پنجره را پشت سرت ببند !

دالان به دالان می دوم ذهن را
در خاکستری نمناک فرو رفته – فکر !
سکوت بر من ماسیده ,
مخروبه ای تاریک را می مانم
با دیوارهای بلند و شمعدان های بی شمع
صومعه ای نمور و چسبناک
گویی از ازل در عدم مرده ام !
حروف ربط را گم کرده ام
عدن فروخته و آواره ..
.... !
چه ترکیب تلخی
شب شده ام ,
واژه در من می میرد !
دالان به دالان می دوم ..

کنار حوض آبی نشسته بود
چشم دوخته بود به ترک های کاشی و به حرکت ماهی ها
صدای آب آرامش می کرد
در وسعت سیالی غوطه می خورد ...
سبز .. قرمز .. گاهی مشکی !
تپش این باغچه ی کوچک دلش را گرم می کرد
شکوفه های نورس انتظار که دست دردست باد می رقصیدند
عطر خوش خاک نم دار
سرخی گونه ی گل
و .. زلف تابناک این شاخه ی سبز
زمزمه ی سرود خوشبخت بهاران
خیالی وزید !
رنگ زندگی زد به طاقچه ی غم آلود دلش
شعر و شعور را آمیخت
دست از غبار زمانه شست و در آینه ی شفاف حضور...
نوروز دلش را به شادی نشست !

به یاد گذشته *
نقاشی اش سپید بود !
حوض داشت , کبوتر و.. نگاه
ماهی بود , کبوتر پرواز می دانست و .. نگاه
رنگ ها در هم می دویدند , کودکانه و بی ادعا !
از کوچه ی دل به شالیزار احساس
شب از متن نقشش کوچ کرده بود , چون پرستو !
....
دخترک برگه را به سمت معلم گرفت , لبخند روی صورتش می دوید
چشم آموزگار به کاغذ نشست و دستش پرواز نوازش کرد ,
دختر از پله ی رنگ ها بالا و بالاتر می رفت و معلم شفاف می شد
او می گفت و نقش می بافت , معنی می ساخت و لذت می شد
احساس را پا برهنه رد می کرد و می شکفت
پر بود , سر می رفت !
می گفت و معلم اشک هجی می کرد , بغض می بلعید
نقاشی اش سپید بود ..
دخترک نگاه سر داشت , چشم دل !
....
نقاشی سپید دخترک نابینا , رنگ آمیزی احساس بود و شور سخن



