... اعوذ برب الفلق ...
زندگی ، گرچه خمیده و خسته اما مسیر همیشگی رو به جایی که شاید از مدتها
قبل معین شده بود ، ادامه می داد . بی خبر و بی اعتنا به اونچه اتفاق می افتاد !
برای او چه تفاوت داشت که آفتاب امروز به کودک فردا هم بتابد ؟
گونه ی مادری اگر برای شکم گرسنه ی فرزند تر می شد ، او صبر نمی کرد تا دست
نوازشی بر سرش بکشد ، فقط می رفت .
چه می دانم از قساوت قلب یا کهولت سن ؟!
آخر شنیده ام زندگی از پدرٍ پدرٍ پدربزرگ هم مسن تر است !!
....
پنجره باز بود و من مبهوت عضلات به هم پیچیده ی شب به این افکار آویخته بودم .
به اینکه زندگی ، انار ترک خورده ی باغچه را چشید ؟
خنده ی ماه که غمی را در چادر شب مخفی کرده بود ، در کاسه ی نور دید ؟
درد پای مادر ؟ کج خلقی های پدر را فهمید ؟
گاهی که صبرم سر می رود و تهی می شوم از تمام کلمات لبریز ،
باز سوزن ناله هایم گیر می کند روی تن زندگی ، خراش می دهد یا نه ، نمی دانم !
همینکه این بغض خاموش پیچش گلویم را نمی دراند ، همینکه هنوز هستم ...
خیال می کنم زندگی هنوز هم مشغول مداراست !
اما برای او چه فرق دارد ... منی بیشتر یا کمتر ؟!
او که صبر نمی کند ... برنمی گردد ... باز نمی ایستد ...
او که نمی گرید ، لبخند نمی زند ، غصه نمی خورد !
می رود و می رود ...
با من یا بی من !

مدتهاست هیبت این واژه های حجیم ما را گرفته !
سادگی را مرده ایم ...
پیشترها ، دستان نیایش بلندتر بود ، صداقت صداها ، رساتر
حالا برای هرچه خوبی و زیبایی ، ناچار ، می نویسیم " بود " !!
......
زانوی غصه به آغوش می فشرند !
چند آسمان ، غروب که می شود یاد این تکراری ترین غم ...
یاد " مرگ سادگی " می افتند !
حرف هایمان را جامه ی پر طمطراق پوشانده ایم که چه ؟!
......
با این همه باز ...
کورسویی ، بید باغچه ی دل را می لرزاند !
امید را با کوک بزرگی به زندگی دوخته ام
شاید دوباره سحری با طلوع سادگی ها آغاز شد ...
با لبخند پیر خورشید !!

... اعوذ برب الفلق ...
لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !
طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .
زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود
و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !
رها و بی پروا ...
نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا
سبزه ای دید ، بوسید !
مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .
شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !
...
خواستم بپرسم :
آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟
...
پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .

سرشارم از تهی ترین حس بودن !
نه این سیب کامل ... نه فیروزه ای حجم دوست
نه حتی کلمه ی سبز،من هیچ را پر نمی کنند !
این کجاوه ی مات احساس مرا به ییلاق برده و کنار همان
برکه ی بی ستاره ، پای درخت بی دلی ، همان جا که شب ، شب نیست
و روز ، روز ...
زیر تخته سنگی بزرگ زنده به گور کرده !
و آن چنان بی قرارم که فغان واژه هایم تن نسیم را خراشیده
و تگرگ چشمانم روح هستی ام را داغدارکرده!
.....
اما این رنگ کدرکه بر من و قلمم پاشیده شده را نمی خواهم ...
گنگی این سکوت را می شکنم ،
با تکه های بدنش قصه ی تازه ای می سازم ،از نو !
من با شعله های شفاف ماندن آشتیم ، تا همیشه
تا این وسعت آبی نوازشم می کند و
نقره ای ماه بهانه ی وصال ما می شود !

برای خدا ...
هنوز بوی خاک مستم می کند !
زیر ابعاد درخت زندگی نشسته ام و هذیان می نویسم .
هنوز پیچک دلم تن زمین را رها نکرده !
می گویم پرواز !
رویای شاپرک شدن می بینم ، اما ...

هنوز تپش ها نردبان رسیدنم را ناهموار می کنند !
این پنجره ی مه گرفته ی تنهایی را دوست دارم ، هنوز ...
این رویای گاه به گاه عاشقی ...
هنوز تن داغ قلم ، وسوسه ی شاعر شدن ، هنوز لغزش !
راستش را بگویم ؟!
هنوز هم وقتی میان این واژه ها رها می شوم
وقتی من و تو در گردباد این لغات دنبال بازی می کنیم
وقتی برای تو می نویسم !
من عاشق زمینم ...


